پست شماره:
48

سلام
ایام ولادت کریمه اهل بیت و ولادت آقا امام رضا (علیه السلام) بر همه مبارک و فرخنده
داشتم توی نت دنبال یه مطلبی میگشتم که چشمم خورد به این داستان و خوندم و دیدم نکته آموزنده
زیاد داره
منم با اجازه صاحب داستان اینجا آوردم تا تعداد بیشتری بخونن و ازش درس بگیرن
خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه
دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با
تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما
کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ
ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او
شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
دلم می خواست برگردم خانه و ببینم این مهمان ناخوانده کیست، اما دیر شده بد و اصلاً حوصله
غرغرهای رئیس اداره را نداشتم... به محل کارم که رسیدم گوشی تلفن را برداشتم تا از مادرم پرس و
جو کنم. یک دفعه یادم افتاد که فیش تلفن را فراموش کرده ام پرداخت کنم و تلفن خانه قطع است.
آن روز با کمی حواس پرتی کارهایم را انجام دادم و یکسره رفتم خانه، در همان بدو ورود، مادرم با روی باز
اشاره کرد به دخترک و گفت:
- شقایق، دوست دوران دانشکده مریم است...
خواهرم مریم سالها بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. دوستش برای پیدا کردن کار به تهران آمده
بود. مریم هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی آورد و من آنها را نمی شناختم. آن شب شور و نشاط
خاصی در خانه ما حاکم بود. از سال قبل که پدرم فوت کرده بود، کمتر در خانه اینقدر پر سر و صدا می
خندیدیم و حرف می زدیم، اما حضور شقایق انگار به خانه ما روح تازه ای داده بود. ساده ترین ماجراها را
با چنان آب و تابی تعریف می کرد که همه را به وجد می آورد. همان شب احساس کردم به این دختر
علاقه مند شده ام. اما به خودم تشر زدم و گفتم:
- سعید، خجالت بکش. دختره یک شب آمده خانه شما و تو احساس می کنی یک دل نه صد دل
عاشقش هستی؟!
اما کار دل را هیچ وقت عقل نمی تواند کنترل کند... روزهای بعد با اشتیاق بیشتری به خانه می آمدم.
دلم می خواست پای صحبتش بنشینم. صبح از خانه بیرون می زد و شب با کلی هیجان برایمان تعریف
می کرد که کجاها رفته و چه کارهایی انجام داده... خیلی در پیدا کردن کار موفق نبود، اما اصلاً امیدش را
از دست نمی داد. می دانستم به طور موقت در خانه ما مانده. خاله ای داشت که به سفر خارج از
کشور رفته بود و به محض برگشتن، شقایق به خانه او می رفت. اما حضورش عجیب به همه ما روح تازه
داده بود. بعد از فوت ناگهانی پدرم تقریباً هیچ کس حال و حوصله نداشت، اما حالا با حضور شقایق همه
چیز عوض شده بود. غروب ها به باغچه می رسید، دوباره شاهی و ریحان کاشتیم و هر روز سر سفره
سبزی تازه از باغچه می کندیم و می خوردیم.
بعد از چند هفته دیگر یقین پیدا کرده بودم که عاشق شقایق شده ام. حتی در محیط کارم هم همکارانم
متوجه تغییر روحیه من شده بودند. کارهایم را با انرژی بیشتری انجام می دادم...
بالاخره سر صحبت را با مادرم باز کردم و مادر هم انگار از خدا خواسته بود و قول داد هر چه زودتر از او
خواستگاری کند.
روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، بر خلاف روزهای قبل خانه آرام بود. شقایق و مریم توی اتاق بودند و
مادر توی آشپزخانه. متوجه شدم اتفاقی افتاده. اما نمی توانستم تصور کنم این سکوت نشات گرفته از
چیست. بالاخره مادر رو به من کرد و گفت:
- شقایق را می خواند به پسردایی اش بدهند. داستانش پیچیده است. دخترک بیچاره اصلاً راضی
نیست. ولی کاری از دست کسی بر نمی آید. بهتر است ما دخالت نکنیم و تو هم از این ازدواج منصرف
شوی... این جواب برایم کافی نبود. روزهای بعد چیزهای بیشتر و بیشتری دستگیرم شد. شقایق یک
پسردایی داشت که چند سال پیش ازدواج کرده بود همسرش به دلایلی نمی توانست صاحب فرزند
شود. همه خانواده در تلاش بودند که پسر دایی شقایق (محمود) را راضی کنند زنش را طلاق بدهد.
حتی از این هم فراتر رفته و شقایق را برای ازدواج دوم او کاندید کرده بودند.
به نظرم خیلی عجیب می آمد، اما شب های بعد سفره دل شقایق باز شد و دنیای پرغم و غصه اش را
در پشت آن چهره بشاش و همیشه خندان دیدم.
می گفت هیچ کس حق ندارد خلاف نظر بزرگ خانواده حرفی بزند. از طوایق جنوب بودند و این قوانین
بسیار سخت و محکم اجرا می شد. محمود پسردایی اش مرد بسیار ثروتمندی بود و از قدیم الایام
عاشق شقایق بوده... ولی به دلایلی با دختری ازدواج می کند که انتخاب پدرش بوده و حالا که زندگی
شان به بن بست رسیده باز آمده سراغ شقایق و ...
حالا او باید انتظار می کشید که بالاخره محمود یا زنش را طلاق بدهد و یا حداقل اجازه ازدواج مجدد را از
زنش گیرد. شقایق با قلبی شکسته این داستان ها را برای ما تعریف می کرد و هر وقت من از او می
پرسیدم چرا مخالفت نمی کند، با چشم های نمناک خیره نگاهم می کرد و سری تکان می داد:
- رسم و قانون در خانواده های ما از همه چیز مهمتر است. همین که اجازه دادند به تهران بیایم تا کار
پیدا کنم خودش کلی جای شکر دارد، می خواستم از آن محیط دور باشم و نفرینها و اشک و زاری همسر
محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و
پای سفره عقد بنشینم...
چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه
راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی
سکه نا امیدی و تلخی است...
روز آخر به من گفت:
- نگران آینده من نباشید. زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا
کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم
اینم آدرس اون سایت :
http://www.khanevadeyema.com/index.php?module=pagesetter&func=viewpub&tid=2&pid=238
+
| نوشته شده در: چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط: یاسمن
|
پست شماره:
47
آقــــــا بیا؛ به خاطر بــاران ظــــهور کن
ما را از این هــوای ســـراسیمه دور کن
وقتی برای بدرقـــــه عشـــــق میــــروی
از کوچــــه های خــسته ما هم عبـور کن
افسرده از هجــــــــــوم هوسهای عالمین
آقـــا دل شکــــــــسته ما را صبـــــور کن
آقــــا؛ به حرمــت مفــــــــهوم انتـــــــظار
اشــــــعار ســـــاده ما را مــــــــرور کـــن
کی میشـــــــــود که تو از راه مـــیرسـی؟
این باغـــهای شـــب زده را غـرق نور کن
یا صـــــاحب الزمــــــــان؛ قدمت خیــــــــر
العـجل یعنی که ای تمام عدالت، ظهور کن
+
| نوشته شده در: چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط: یاسمن
|
پست شماره:
42
ایام جوانی
در بین فصول، بهار از زیبایی و جاذبه کمنظیری برخوردار است. بهار فصل سرسبزی، شکفتن و تازگی است. فصلی که طبیعت قشنگترین جامه را بر تن میکند و جلوه خاصی به خود میگیرد و چه خوب گفتهاند که جوانی بهار عمر آدمی است؛ چرا که جوانْ سرشار از شادابی و نشاط است. دوره جوانی رسیدن به مرتفعترین منازل زندگی است. در دیدگاه جوان مناظر زیبا و چشماندازهای مطبوع و دلپسند بسیار است. روح او لبریز از آرزوها و سرشار از عشق و امید است، این ایام پرفروغترین دوران زندگی است. دوران شادمانی، دوران کوشش و شور و هیجان است. جوان میتواند طعم و عطر این دوره را با چشیدن بهترین فکری کامل کند و این طعم مطبوع را تا پایان عمر حفظ کند.
سفارش پیامبر درباره جوان
آنچه مسلم است دوران جوانی دوران اضطرابها، تزلزلها و احساسات تند است دوران پرفراز و نشیبِ شادیها و غمها، سختیها و آسانیها، و پیروزیها و شکستهاست، دوران کنجکاویها و یافتن پاسخ چراها، دوران استقلالطلبی و در عین حال شکوفایی است. دورانی که هم جنبه مثبت دارد و هم جنبه منفی. از این روست که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرمایند: به شما درباره جوانان و نوجوانان به نیکی سفارش میکنم؛ زیرا آنها دلی رقیقتر و قلبی فضیلتپذیر دارند. زمانی که خداوند مرا به پیامبری برگزید تا مردم را به رحمت الهی بشارت دهم و از عذابش بترسانم، جوانان سخنانم را پذیرفتند و با من پیمان محبت بستند، ولی پیران مخالفت کردند و از قبول دعوتم سر باز زدند.
جوان کیست؟
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: یکشنبه یازدهم مرداد 1388 توسط: یاسمن
|
پست شماره:
40

سلام
شرمنده به علت ناراحتی دوستان از آپ دیروز این مطالب کاملا حذف شد
من راضی نیستم کسی با خوندن مطلب در موردزندگی شخصیم ناراحت بشه و غصه بخوره
من صبورم خیلی زیاد
شاید این مثل در موردم صدق کنه
من صبر ایوب دارم 
از همه دوستانی که احساس همدردی کردن ممنونم
امیدوارم که همه تون تو جاده سلامتی قدم بردارین و همیشه سالم وسرحال و پاینده و استوار و شادکام
و موفق وموید باشید
اعیادشعبانیه رو تبریک میگم
به خصوص تولد آقامون امام حسین (ع) که دلم برای حرم شش گوشه اش تنگ شده و یه باردیگه ازش
میخوام دعوتم کنه برم پابوسش
تولد آقا ابوالفضل (ع) و آقا زین العابدین (ع) و همچنین مولود منجی عالم بشریت حضرت مهدی موعود
رو پیشاپیش تبریک میگم
انشااله که آقا خودش بیاد و غصه های روی دلمونو پاک کنه و جاش گل شادی بکاره
یا علی 

التماس دعا




+
| نوشته شده در: شنبه سوم مرداد 1388 توسط: یاسمن
|
پست شماره:
39

سلام
اگرچه این شعر تکراریه ولی ارزش یه بار دیگه خوندن رو داره
امیدوارم که ما هم تمرین صبوری کنیم و خودمونو آماده کنیم برای استقبال از ماه صبر و استقامت
ماه صیام
ماه روزه و پاداش
...
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یك لحظة اول ... كه اول ظلم را میدیدم
از مخلوق بیوجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یكدگر
ویرانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ، كه در همسایه صدها گرسنه ،
چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعرة مستانه را خاموش
آن دم بر لب پیمانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
كه میدیدم یكی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه میكردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمایان سجده صد نامه میكردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یكی
مجنون صحراگرد بیسامان
هزاران لیلی نازآفرین را كو به كو
آواره و دیوانه میكردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به عرش كبریایی با همه صبر خدایی
تا كه میدیدم عزیز نابجایی
ناز بر یك ناروا گردیده ، خواری میفروشد
گردش این چرخ را وارونه بیصبرانه میكردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
كه میدیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالمسوز مردمكش
به جز اندیشة عشق و وفا
معدوم هر فكری در این دنیای پرافسانه میكردم.
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم ؟!
همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای زشتكاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یك نفس كی عادلانه
سازشی با جاهل و فرزانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !
+
| نوشته شده در: چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط: یاسمن
|
پست شماره:
38

خوشا شب نشستن به پهلوی تو
تـــماشای پـــرواز گـــــیسوی تو
خوشا با تــو سرگرم صحبت شدن
وســـجده به محـــراب ابـــروی تو
خوشا در نگاه تو چون می خـــراب
خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو
دو چـــشم پـــر از کهربای خموش
که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو
خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر
که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو
...
بیا پــــــر شوم از تو تا پــــر شود
ســــکوت زمین از هــــیاهوی تو .
+
| نوشته شده در: دوشنبه یکم تیر 1388 توسط: یاسمن
|
پست شماره:
37
زندگي با همه ي وسعت خويش...
محفل ساكت غم خوردن نيست...
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست...
اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست...
زندگي خوردن و خوابيدن نيست...
زندگي جنبش جاري شدن است...
از تماشاگه آغاز حيات...
تا به جائي كه خدا ميداند..........
+
| نوشته شده در: چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط: یاسمن
|